حكيم ابوالقاسم فردوسى

582

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ستايش همى كرد بر كردگار * ازان شادمان گردش روزگار فراوان بماليد بر خاك روى * برخ بر نهاد از دو ديده دو جوى و ز آنجا بيامد سوى تاج و تخت * خرامان و شادان دل و نيكبخت از ايرانيان هر كه افگنده بود * اگر كشته بودند گر زنده بود از ان خاك آورد برداشتند * تن دشمنان خوار بگذاشتند همه رزمگه دخمه‌ها ساختند * ازان كشتگان چون بپرداختند ز چيزى كه بود اندران رزمگاه * ببخشيد شاه جهان بر سپاه و ز آنجا بشد شاه ببهشت گنگ * همه لشكر آباد با ساز جنگ [ پيك فرستادن خاقان چين نزد كىخسرو ] چو آگاهى آمد بما چين و چين * ز تركان و ز شاه ايران زمين بپيچيد فغفور و خاقان به درد * ز تخت مهى هر كسى ياد كرد و زان ياوريها پشيمان شدند * پر انديشه دل سوى درمان شدند همى گفت فغفور كافراسياب * ازين پس نبيند بزرگى بخواب ز لشكر فرستادن و خواسته * شود كار ما بىگمان كاسته پشيمانى آمد همه بهر ما * كزين كار ويران شود شهر ما ز چين و ختن هديه‌ها ساختند * بدان كار گنجى بپرداختند فرستاده‌اى نيك دل را بخواند * سخنهاى شايسته چندى براند يكى مرد بد نيك دل نيك خواه * فرستاد فغفور نزديك شاه طرايف بچين اندرون آنچ بود * ز دينار و ز گوهر نابسود بپوزش فرستاده نزديك شاه * فرستادگان برگرفتند راه بزرگان چين بىدرنگ آمدند * بيك هفته از چين بگنگ آمدند جهاندار پيروز بنواختشان * چنانچون ببايست بنشاختشان بپذيرفت چيزى كه آورده بود * طرايف به دو بدره و پرده بود فرستاده را گفت كو را بگوى * كه خيره بر ما مبر آب روى نبايد كه نزد تو افراسياب * بيايد شب تيره هنگام خواب فرستاده برگشت و آمد چو باد * بفغفور يك سر پيامش بداد چو بشنيد فغفور هنگام خواب * فرستاد كس نزد افراسياب كه از من ز چين و ختن دور باش * ز بد كردن خويش رنجور باش هر آن كس كه او گم كند راه خويش * بد آيد بدانديش را كار پيش [ برگذشتن افراسياب از آب زره ] چو بشنيد افراسياب اين سخن * پشيمان شد از كرده‌هاى كهن بيفگند نام مهى جان گرفت * ببى راه راه بيابان گرفت چو با درد و با رنج و غم ديد روز * بيامد دمان تا بكوه اسپروز ز بد خواه روز و شب انديشه كرد * شب و روز را دل يكى پيشه كرد بيامد ز چين تا به آب زره * ميان سوده از رنج و بند گره چو نزديك آن ژرف دريا رسيد * مر آن را ميان و كرانه نديد به دو گفت ملاح كاى شهريار * بدين ژرف دريا نيابى گذار مرا ساليان هست هفتاد و هشت * نديدم كه كشتى بروبر گذشت به دو گفت پر مايه افراسياب * كه فرخ كسى كو بميرد در آب